تبليغاتX
روزهای پشت سد گوجه

روزهای پشت سد گوجه

در احوالات یک  جنتلمن:

پیتزا را گاز زده دوستتر میدارد

نگاه را هر از گاهی اما کوتاه و دزدانه

آغوش را به آینده موکول میکند

و بوسه را به فرداها حواله میدهد.....

و من شیفتهء احوالات عجیب اویم!

+ نوشته شده در 88/11/16 توسط جوجو |


 j00j00g0je

نظرتون در مورد این جوجو چیه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

مدلش جدیده!جدیدترین مدل جوجو!!!!

+ نوشته شده در 88/05/13 توسط جوجو |


 

+ سلام دوست جونم

+وااااااااه!!!!إإإإإإإ

+چرا همچین میکنی!!!!!!!!!!!؟؟

+چرا شیشه های بانک و میشکنی!!!!!!!!

+إإإإإإإإ!چرا اینجا رو اتیش میزنی!!!

+نکن اینجا شهرمونه!!!!!!!!!!!

+واسه چی میسوزونی و میشکونی؟!

واسه ازادی!!!

+ازادی!!!

+این دیگه چه مدل ازادیه!!!!!

ازادی مغولییییییییییییییییییییییییییییییییییی

پس هنوزم رد پای مغولا توی اینجا پیداست!!!!!!!

+ نوشته شده در 88/04/27 توسط جوجو |


 

تا ۵ روزه دیگه یا سد گوجه خراب میشه روی سرم!

یا با یه پرش جانانه از روش میپرم!

دوستای ۱ساله دعا کنید جوجوی بچاره رو...

جمعه ست آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

+ نوشته شده در 88/04/01 توسط جوجو |


 

دیگه نمی نویسم.هیچ جایی و برای هیچ کس

دیدار به قیامت...

خدا حافظ

(جوجو)

+ نوشته شده در 87/10/21 توسط جوجو |


 

ويييييييييييززز(اين صداي زيپه!!)

بوسى.بوسسسسسسسسسس

(خداحافظ)

بوق...بوق..(اين صداي ماشيناست چون چراغ سبز بود)

دوستم:وايييييي اين مجله رو عكس يوزارسيفه!!!!!

نسرين:بيا بريم بابا!اين ياروام قيافش خز شد(اين مسوليت خطير به عهده دختراي دبيرستاني بود)

عكسش رفته تو جيب دختر دبيرستانيا!!يعني فاتحه....

اووووووووووووووووووووع اين و....

گوشی(ان....)

نسرین جون آنا بیا بریم بپرسیم چنده!!!

نسرین:بریم پایه ام...

جیر...(این صدای در مغازه ست)

(مغازه:یه فضای ۵در ۶.ولی نمیدونم چرا ۱۰متر آخرشو با یه پرده آبی پوشیده شده؟!!!)

آنا:هیچ کس نیست!!

نسرین:الو.الو.الو.امتحان میکنیم ما آنتن داریم شما جاتونو عوض کنید...

آنا بیا بریم کسی نیست!!!

جیر.جیر(یه صدایی مپل بلند شدن یه نفر از روی یه تخت یا کاناپه....)

توجه ما دوتا به طرف پرده ی آبی!!

تذکر:

پرده نسبتا" کوتاه است دیدن یه جفت کفش دخترونه این سمت پرده!؟!؟!؟!

پسر سیاه چهره ی نافرم!!

یقه ی باز یه صلیب برعکسم گردنش ...

سیگاری که معلوم بود فقط تو دستش دود شده بود!!

آخه خاکسترش بیشتر از باقی موندش بود...

که پسره با یه تکون اونو ریخت رو زمین .بعدشم با پاش شوتش کرد زیر میز..

پسره:بله؟بفرمایید..

نسرین:گوشیه ان...چنده؟

پسره:سسسسسسسسسسونی ایکسون!!

نسرین:مگه سونی اریکسونم سری ان داره؟نه نوکیا میخوام!!

نداریم هنوز نیومده!!

دو رنگ از این مدل گوشی پشت ویترینش بود...

ما اومدیم بیرون...

در حالی که هنوز منگیم!!!

نه منه!!بیلمیرم اونجا چه خبر بود؟؟؟!!

اونجا هر خبری بود خبر جالبی نبود!

فکر کنم مغز بیشتر ما دخترارو خر گاز گرفته!!

به چه قیمتی..!!

یعنی ارزشمون تا این حد کمه...

اگه اینجوریه من دختر نیستم پسرم نیستم...

من قبل از دختر یا پسر بودنم یه آدمم آدمم

چیزی که این روزا نایابه....

+ نوشته شده در 87/10/10 توسط جوجو |


 

تق.تق.تق...(صدای عصاها)

سلام.

سلام.

سلام.

(ما سه نفریم)

دکتر:نه اصلا نگرفته!!

چند روزه گچ گرفتی؟؟

بابای غمگین:۴۰روز..

دکتر :عجیبه!!!!زیاد راه میری...تکون خورده که نگرفته!!

بابای ناراحت:خیلی راه میره تقریبا همیشه ایستادست...

من و بقیه اصرار میکنیم کله پاچه بخوره نمیخوره بگید اشتباه میکنه و باید بخوره...

دکتر :نه.اصلا لازم نیست.کار خوبی انجام داده که نخورده...

نسرین:یههههههههههههه.یهههههههههههه.یه!

سکوت دکتر متعجب.نگاه غضب آلوده پدر.سکوت ناگهانی من!!!

دکتر پشت میز مینشیند و شروع میکند به تجویز ۳تا آمپول...

نسرین با نگاهی مظلومانه.:دکتر یعنی نمیشه بازش کرد؟؟!!!

دکتر:اگه دردش و تحمل میکنی باز کن...

پدر:نه نه نه تا وقتی که کاملا خوب نشه نمیشه.

ترق.ترق.ترق.ترق.

چقدر از این مطب از این عصاها متنفر وخسته ام...

سلام:چی شد؟(مادر)

گفت خوب نشده!...............................................................(اینا حرفای خانوادگی است)

پدر و مادر رفتن خرید...

منه تنهای ناراحت...

دلم برای راه رفت تنگیده.دلم میخواد بازم با اتوبوس برم مدرسه.با بچه ها(البته اونام این روزا با ما

میومدن.من و بابام)

یه هو حرف دکتر یادم اومد:اگه میتونی دردش و تحمل بکنی باز کن...

من تحمل میکنم..

روز تصادفم با اون همه درد من ۱ قطر اشک برای درد نریختم.تو بیمارستان هیچ کس باورش نمیشد من 

ساق  پام شکسته...اینکه چیزی نیست...

عصاها...کف دستم تاول زده....

تند تند...

جیر صدای کشو...

قیچی گوشت بری . چاقو.گوشت کوب

تق تق تق.این صدای عصا نیست.صدای کوبیدن من به این گچ لعنتی...

باز شد آخیییییییییییییییییییییی.

وایییییی درد پام مثل روز اول تصادفم بود...

ولی به خاطر اینکه خودم کردم که لعنت...هیچی نگفتم..

زینگ بابا مامان...

تعجب دعوا...

خنده های من و بیخیالیام کلافشون کرد ولی بالاخره تسلیم شدن.

مهم این بود من کاری و که میخواستم انجام دادم و از۳ روزبعدشم خودم رفتم مدرسه...

درد داشتم ولی دیگه بابام مجبور نبود مرخصی ساعتی بگیر که من و از مدرسه...

من دیگه سربار نبود...

هر چند پام لنگ میزد و جاهلان کوچه(پسرای الاف) حس ترهمشان بر انگیخته میشد اما مهم نبود...

شاید سری بعد داستان تصادفم و نوشتم....

فک کنم جالب باشه.

+ نوشته شده در 87/09/13 توسط جوجو |


 

میترا نام دختری است با فک فوق العاده...

این موجود همچون عقابی تیز بین و بلند پرواز بر فراز کتابخونه به پرواز در می آید و با دیدن اولین

فرد مسترح(افرادی که به گمان خود به استراحت ۵دقیقه ای میروند) با پنجالهای قوی خود آن را بلند

میکند و او را با خود به سرزمین های دور خیالی میبرد...

فرد مذکور اگر خیلی پرو و قوی باشد شاید بعد از ۵۵ از دنیای خیالی  او بگریزد...

 که بعد از بازگشت نیز دیگر رمقی برای درس خواندن ندارد....

نامش فراموش شده و راهش بی رهرو باشد.

تا شاید ما ساعاتی مفیدتر داشته باشیم...

+ نوشته شده در 87/09/09 توسط جوجو |


 

من اصولا از آدما بدم نمییاد یا لااقل تا قبل از اینکه برخورد یا صحبت خواصی از کسی نبینم ازش بدم

نمییاد...

 من و نیاز جونم از سال دوم دبیرستان هم کلاسیم ولی اون موقع ها فقط هم کلاس بودیم!

من هیچ وقت از نیاز بدم نمییومد...

ولی صمیمی ام نبودیم!!!

چون من بچه شر کلاس بودم و نیاز بچه مثبت که مورد اعتماد معلما+ناظم جلاد زادمون بود(جناب زاده)

نیاز در ثبت کارای من از هیچ چیزی فروگذار نبود!حتی مجبور شده بود برای یادداشت برداری از حرکات و

سکنات من یه برگه ی گران بها از دفتر خودش مرحمت کنه!!

ولی من هیچ وقت ازش بدم نمی یومد..

حتی زمانی که با نمره انضباط ۸ربرو شدم !توی دلم نه تنها ازش بدم نیومد بلکه از اعماق قلبم به

صداقتش ایمان آوردم...و تازه به خاطر تعهد کاریش تحسینش کردم...

دو سال دبیرستان با تمام شرارتاش عالی به پایان رسید..

روز اول مهر شد

من با تمام غرور پا به دوره ی غرور آفرین پیش دانشگاهی گذاشتم!!

اول دوستامو دیدم  بعدش رفتم لیست و ببینم...

دیدم تمام دوستام توی ۱کلاسن بجز من!!!

ستمه نه!!!

یه هو یه اسم آشنا دیدم.

با خوشحالی  خودمو مثل ۱گوله پرت کردم به طرف نیاز و گفتم ما ۲تا ۴۰۷یم...

یه نگاه سردی به من کرد و گفت:آره!!!

منم که کلا تو فاز ناراحتی نیستم.گفتم رفتی بالا بگو با هم بریم..

نیاز جوااااااااابممم و نداد ..

زنگ خورد من ماندم و حیاط خالی از هرگونه گل های باغ دانش!!

اونجا بود که فهمیدم نیاز من و به تخ...حساب نکرده!

تنها رفتم کلاس پریدم وسط کلاس و گفتم سسسسسسسسسسسلام

کسی جوابم و نداد!!

نگاه کردم دیدم نیاز میز آخر اون ردیف نشسته !

گفتم اینجا بشینیم؟

نیاز جانم گفت من که آره تو هر جا دوست داری بشین!!

:پس اینجا میشینیم...

کیفمو پرت کردم و رفتم کلاس دوستام!!

وقتی برگشتم دیدم نیاز نیست!!

هجرت کرده بود !!

به میز دوم ردیف وسط!!

رفتم گفتم کجااااااااااااااااااااییی تو !!

گفت:همینجا!!!

گفتم اینجا بشینیم!!!

گفت:هرجا دوست داری!!!!

منم گفتم باشه اینجا...

زنگ اول گذشت.شیمی داشتیم!

بعد از ۱ربع ساعت تفریحات  ناسالم مثل ۱گل خیلی باز شده برگشتم بالا(چون ما از وقتی که قدمون  ۱

متر بود تا آلان که بزرگتر از مامانامون شدیم روی همین ساییز نیمکت میشستیم"استاندارد مستاندارد

تعطیل") دیدم ایییییییییی بابا بازم مبحث هجرت!!!

نیاز رفته بود میز اول اون ردیف.!!!

گفتم این جا بشینیم ۱ نگاه غمگین به من کرد و گفت اگه دوست داری!!!

منم با پروییییییییی تمام نشستم ...

و این شد که من به زور خودمو به سرنوشت نیاز تحمیل کردم و اون فهمید که اگه ته سقفم خودش و

میخ کوب بکنه من بغل دستیشم...

تازه بعدا کاشف به عمل اومد که نیاز قبلا از اینجانب متنفر بودندی و اسم مرا در لیست سیاه قرار داده

بودندی که اگر من او هم کلاس شدیم یا کلاسش را عوض کنند یا مدرسه اش را اگر این چنین نشد

درس را متارکه نماید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ا

لان ۱ساله من ونیاز بهترین دوستای هم شدیم.بهترین لحظاتمون باهم بودنامونه  وخیلی از این

بهترینا....

من تا آخرین نفسم دوسش دارم...

دعا کنید باهم پزشکی بهشتی قبول شیم....

نیاز عزیزم ببخشید اگه روز تولدت و به خاطر ندارم!

آخه وقتی با توام آینده وگذشته رو فراموش میکنم ولحظاتم پر میشه از با تو بودن وبرای تو بودن

قول بده من و یادت نره و همیشه شاد باشی..

خوش باش به دمی که زندگانی این است...

دوست دارم

+ نوشته شده در 87/08/30 توسط جوجو |


 

اوع.اوع.بازم اومدم اوع اوع آها آهان

همون جور که همه چیز ۱روز به هم ریخت ۱روزام درست شدددددددد

عروسی کلی فاز داد

آقاجونم همون صبح عروسی مرخص شدددددد

ولی من همچنان شاد و خجسته ام...

درس نخوندم..

از امروز میخونم....

خیلی خوشحالم آخه ۱۰.۲۰تا از بر و بچه پشت کنکور و دیدم هنوز هیچی نخوندن ...

پس اون شادترن ما کمتر جسته ایمممممممممم

 

+ نوشته شده در 87/08/25 توسط جوجو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

1/25/2010 - 2/10/2010

7/30/2009 - 8/5/2009
7/13/2009 - 7/22/2009
6/22/2009 - 6/28/2009
12/25/2008 - 1/10/2009
12/28/2008 - 1/3/2009
11/28/2008 - 12/4/2008
11/12/2008 - 11/20/2008
10/26/2008 - 11/11/2008
10/29/2008 - 11/4/2008



پیوندها

nasrin
niyaz
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin