من اصولا از آدما بدم نمییاد یا لااقل تا قبل از اینکه برخورد یا صحبت خواصی از کسی نبینم ازش بدم
نمییاد...
من و نیاز جونم از سال دوم دبیرستان هم کلاسیم ولی اون موقع ها فقط هم کلاس بودیم!
من هیچ وقت از نیاز بدم نمییومد...
ولی صمیمی ام نبودیم!!!
چون من بچه شر کلاس بودم و نیاز بچه مثبت که مورد اعتماد معلما+ناظم جلاد زادمون بود(جناب زاده)
نیاز در ثبت کارای من از هیچ چیزی فروگذار نبود!حتی مجبور شده بود برای یادداشت برداری از حرکات و
سکنات من یه برگه ی گران بها از دفتر خودش مرحمت کنه!!
ولی من هیچ وقت ازش بدم نمی یومد..
حتی زمانی که با نمره انضباط ۸ربرو شدم !توی دلم نه تنها ازش بدم نیومد بلکه از اعماق قلبم به
صداقتش ایمان آوردم...و تازه به خاطر تعهد کاریش تحسینش کردم...
دو سال دبیرستان با تمام شرارتاش عالی به پایان رسید..
روز اول مهر شد
من با تمام غرور پا به دوره ی غرور آفرین پیش دانشگاهی گذاشتم!!
اول دوستامو دیدم بعدش رفتم لیست و ببینم...
دیدم تمام دوستام توی ۱کلاسن بجز من!!!
ستمه نه!!!
یه هو یه اسم آشنا دیدم.
با خوشحالی خودمو مثل ۱گوله پرت کردم به طرف نیاز و گفتم ما ۲تا ۴۰۷یم...
یه نگاه سردی به من کرد و گفت:آره!!!
منم که کلا تو فاز ناراحتی نیستم.گفتم رفتی بالا بگو با هم بریم..
نیاز جوااااااااابممم و نداد ..
زنگ خورد من ماندم و حیاط خالی از هرگونه گل های باغ دانش!!
اونجا بود که فهمیدم نیاز من و به تخ...حساب نکرده!
تنها رفتم کلاس پریدم وسط کلاس و گفتم سسسسسسسسسسسلام
کسی جوابم و نداد!!
نگاه کردم دیدم نیاز میز آخر اون ردیف نشسته !
گفتم اینجا بشینیم؟
نیاز جانم گفت من که آره تو هر جا دوست داری بشین!!
:پس اینجا میشینیم...
کیفمو پرت کردم و رفتم کلاس دوستام!!
وقتی برگشتم دیدم نیاز نیست!!
هجرت کرده بود !!
به میز دوم ردیف وسط!!
رفتم گفتم کجااااااااااااااااااااییی تو !!
گفت:همینجا!!!
گفتم اینجا بشینیم!!!
گفت:هرجا دوست داری!!!!
منم گفتم باشه اینجا...
زنگ اول گذشت.شیمی داشتیم!
بعد از ۱ربع ساعت تفریحات ناسالم مثل ۱گل خیلی باز شده برگشتم بالا(چون ما از وقتی که قدمون ۱
متر بود تا آلان که بزرگتر از مامانامون شدیم روی همین ساییز نیمکت میشستیم"استاندارد مستاندارد
تعطیل") دیدم ایییییییییی بابا بازم مبحث هجرت!!!
نیاز رفته بود میز اول اون ردیف.!!!
گفتم این جا بشینیم ۱ نگاه غمگین به من کرد و گفت اگه دوست داری!!!
منم با پروییییییییی تمام نشستم ...
و این شد که من به زور خودمو به سرنوشت نیاز تحمیل کردم و اون فهمید که اگه ته سقفم خودش و
میخ کوب بکنه من بغل دستیشم...
تازه بعدا کاشف به عمل اومد که نیاز قبلا از اینجانب متنفر بودندی و اسم مرا در لیست سیاه قرار داده
بودندی که اگر من او هم کلاس شدیم یا کلاسش را عوض کنند یا مدرسه اش را اگر این چنین نشد
درس را متارکه نماید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ا
لان ۱ساله من ونیاز بهترین دوستای هم شدیم.بهترین لحظاتمون باهم بودنامونه وخیلی از این
بهترینا....
من تا آخرین نفسم دوسش دارم...
دعا کنید باهم پزشکی بهشتی قبول شیم....
نیاز عزیزم ببخشید اگه روز تولدت و به خاطر ندارم!
آخه وقتی با توام آینده وگذشته رو فراموش میکنم ولحظاتم پر میشه از با تو بودن وبرای تو بودن
قول بده من و یادت نره و همیشه شاد باشی..
خوش باش به دمی که زندگانی این است...
دوست دارم